یک شب رفته بودم خونه خالم ، اومده میگه چیزی لازم نداری؟ میگم نه ولی ای کاش مسواکم هم آورده بودم. برگشته میگه دِ نـَـه دِ خاله جون این که ناراحتی نداره ما این جا یک مسواک داریم مخصوص مهمون الان بهت میدم باهاش بزن !!!

این واقعا راسته
شوهر خالم عینک زده بود و داشت روزنامه میخوند.یکی از خاله هام گف:ااا؟آقا منصور شما هم عینکی شدید؟
مامان بزرگم از اونور گف: د ن د مد روزه!!!!!!!!
ینی عاشقشم!!!!!

داشتم چای میخوردم سوختم بابام پرسید سوختی؟ گفتم پ ن پ رفتم مرحله بعد

رفتیم باغ وش دم قفس میمونا یاروو آمده دستش موزه
میمونه داره خودشو داغون می کنه آقاهه میگه بخاطر موزهااینجوری میکنه؟ پ ن پ بخاطر قیافه تو فکر کرده داداش گمشدشی

ا بابام پشت چراغ قرمز ایستادیم پسره پاکت نامه دستشه بین ماشینا راه میره بابام میگه فال می فروشه؟ گفتم پ ن پ داره کارت عروسی ننشو پخش میکنه بابام میگه د ن د شاید تبلغ باشه!!!!!