وامق و عذرا




در زمانهای قدیم فلقراط پسر اقوس بر جزیره كوچك شامس حكومت می كرد. این پادشاه فرمانروایی خودكامه و ستمگر بود، اما به آباد كردن سرزمین خود شوق بسیار داشت. او در آن جا بتی بر پا كرد كه یونانیان او را مظهر ازدواج و نماینده زنان می شمردند.
در شهر شامس كه همنام جزیره بود دختر جوان و زیبا و دلارام به نام یانی زندگی می كرد.
فلقراط چون روزی روی این دختر را دید به یك نگاه دلباخته او شد، و وی را از پدرش خواستگاری كرد. چون خبر ازدواج این دو بگوش مردمان این جزیره و جزیره های دور و نزدیك شامس رسید مردمان با سر و بر آراسته


سرایندگان رود برداشته اند
به نیك اختری راه برداشته اند


و تا یك هفته از بانگ و نوای چنگ و رباب مردمان را خواب و آرام نبود. چون یانی به قصر حاكم درآمد، و آن دستگاه آراسته و آن بزرگی و حشمت را دید در گرو محبت همسر خود نهاد و جز او به هیچ چیز نمی اندیشید.
حاكم شبی به خواب دید كه درخت زیتونی بسیار شاخ میان سرایش رویید و به بار نشست آن گاه به حركت درآمد، به همه جزایر اطراف رفت. و از آن پس جای خود بازگشت، خوابگزاران گفتند شاه را فرزندی می آید كه كارهای بزرگ كند.
چنین روی نمود كه پس ار مدتی یانی دختری به دنیا آورد كه


هر آن گه او بوی و رنگ آمدی
چون بر گل و مشك تنگ آمدی


چون از جامه آن ماه برخاستی
به چهره جهان را بیاراستی


نامش را عذرا نهادند..

چون یك ماه از تولد او گذشت به چشم بینندگان كودكی یكساله می نمود. در هفت ماهگی به راه رفتن افتاد، و در ده ماهگی زبانش به سخن گفتن باز شد. چون دو ساله شد دانشها فراگرفت و در هفت سالگی اختری دانا و تمام عیار گردید. چنان زودآموز بود كه هر چه آموزگار بدو می خواند در دم فرا می گرفت. در ده سالگی در چوگان بازی و تیراندازی سرآمد همگان شد.

به نیزه كه از جا برداشتی
به پولاد تیز بگذاشتی


بسی برنیامد كه به عقل و تدبیر و رای از همه شاهزادگان و نام آوران درگذشت، و چندان دانش اندوخت كه از آموختن علم بیشتر بی نیاز شد.
فلقراط عذرا را در پرده نگه نمی داشت و اگر دشمنی به كشور او روی می نهاد دخترش را فرمانده سپاه می كرد و به میدان جنگ می فرستاد. باری، عذرا در نظر پدرش گرامی تر از چشم و جانش بود. او افزون بر این هنرها چنان زیبا روی طناز و دلارام بود كه هر زمان از كوی و بازار می گذشت چشم همه رهگذران به سوی او بود و همه انگشت حیرت و حسرت به دندان می گزیدند. چنان روی نمود كه مادر وامق كه نوجوانی با هنر و هوشمند بود مرد و پدرش ملذیطس زنی دیگر گرفت كه نامش معشقرلیه بود. این زن دیو خویی بد آرام و بد سرشت و بد كنش بود و جز به فسادانگیزی و غوغاگری هیچ كام نداشت و گفته اند:


زن بد اگر چون مه روشن است
میامیز با او كه اهرمن است.


هر آن مرد كو رفت بر رای زن
نكوهیده باشد بر رایزن


برای زن اندر ز بن سود نیست
گر آتش نماید بجز دود نیست


این زن سنگدل و خیره روی و كارآشوب بود، پیوسته به نظر تحقیر و كینه وری به وامق می نگریست و چندان نزد پدرش از وی بد گویی می كرد كه سرانجام ملذیطس مهر از او برید و جوان چون خود چنین خوارمایه و بی قدر دید در اندیشه سفر افتاد. از بد حوادث پروا نكرد و به خود گفت:

همان كسی كه جان داد روزی دهد
چو روزی دهد دلفروزی دهد


وامق چندگاهی درنگ كرد تا همسفری موافق و سازگار پیدا كند، و چون فهمید كه نامادریش قصد كرده كه او را به زهر بكشد در عزم خود مصمم تر شد. او را دوستی بود هوشمند و سخنور به نام طوفان

جهاندیده و كاردیده بسی
پسندیده اندر دل هر كسی


روزی او را دیدار و از قصد خود آگاه كرد و به وی

چنین گفت: كای پرهنر یار من
تو آگاهی از گشت پرگار من


و نیز می دانی كه زن پدرم چگونه كمر به قتل من بسته است و چون به هیچ روی نمی دانم دلم را به ماندن نزد پدرم و مادرم رضا و آرام كنم می خواهم به سفر بروم. طوفان در جوابش گفت: دوست خوبم تو بیش از آنچه مقتضای سن توست هوشمند و خردوری، اما چون بخت از كسی برگردد چاره گری نمی توان كرد. رأی من این است كه باید پیش فلقراط پادشاه شامس بروی، تو و او از یك گوهر و دودمانید او ترا به خوشرویی و مهربانی می پذیرد. در آن جا به شادكامی و آسایش و خرمی زندگی خواهی كرد. من همسفرت می شوم تا شریك رنج و راحتت باشم. پس از سپری شدن دو روز

به كشتی نشستند هر دو جوان
شده شان سخنها ز هر كس نهان


پس از سپردن دریا بی هیچ رنج به شامس رسیدند. از كشتی پیاده شدند و به شهر درآمدند.
به هنگامی كه وامق از كنار بت شهر می گذشت عذرا را كه از بتكده بیرون می آمد دید. چنان در نظرش زیبا و دلستان آمد كه نمی توانست از او نظر برگیرد. عذرا نیز برابر خود جوانی دید آراسته و خوش منظر. بی اختیار بر جای ایستاد دمی چند به روی و موی و بالایش نگریست و بدان نگاه!


دل هر دو برنا برآمد به جوش
تو گفتی جدا ماند جانشان ز هوش


از آن كه

ز دیدار خیزد همه رستخیز
برآید به مغز آتش مهر تیز


عذرا به اشاره دست مادرش را كه در آن نزدیك ایستاده بود نزد خود خواند. او نیز از آن همه زیبایی و دلاویزی در شگفت شد و گفت من حدیث ترا به حضرت شاه می گویم تا چه فرماید. از روی دیگر عذار چنان به دیدن روی دلفروز وامق مایل شده بود كه دقیقه ای چند درنگ كرد و همراه مادرش نرفت تا رنگ زرد و آشفتگیش افشاگر راز دلباختگیش نباشد.
وامق نیز به كار خویش درماند و به خود گفت: دریغ كه بخت بد مرا به حال خویش رها
نمی كند.


چه پتیاره پیش متن آورد باز
كه دل را غم آورد و جان را گداز


كه داند كنون كان چه دلخواه بود
پری بود یا بر زمین ماه بود


چون طوفان آشفتگی و پریشان دلی و اشكباری دوست همسفرش را دید دانست چه سودا در سرش افتاده. پندش داد و گفت وفا دارم دم اژدها را پذیره مشو، اندیشه باطل را از سرت به در كن و به راه ناصواب پای منه. و چون دید پندش در او در نمی گیرد پیش بت رفت و به زاری گفت:

نگه دار فرهنگ و رای روان
بر این دلشكسته غریب جوان


ز بیدادی از خانه بگریخته
به دندان مرگ اندر آویخته


از روی دیگر چون عذرا به خانه بازگشت بر این امید بود كه مادرش شاه را از حال وامق آگاه كنداما چون یانی وعده اش را فراموش كرده بود عذرا به لطایف الحیل وی را بر سر پیمان آورد. مادر عذرا نزد همسرش رفت. از وامق و آراستگی و شایستگی او تعریف بسیار كرد و گفت:

به شامس به زنهار شاه آمده است
بدین نامور بارگاه آمده است


یكی نامجوی به بالای سرو
بنفشه دمیده به خون تذرو


شاه به دیدن او مایل شد و به سپسالار بارش فرمان داد باره ای نزدیك بتكده ببرد وی را بجوید بر اسب بنشاند و بیاورد و سالار بار چنان كرد كه شاه فرموده بود، و چون وامق را دید بر او تعظیم كرد، و گفت ای جوان خوب چهر، شاه تر احضار فرموده با من بیا تا به بارگاه او برویم. وامق
فرمان برد و چون به در كاخ رسید فلقراط به پیشبازش رفت به گرمی و مهربانی وی را پذیره شد و نواخت و در پر پایه ترین جا نشاند و


بدو گفت كام تو كام منست
به دیدار تو چشم من روشن است


سوی خانه و شهر خویش آمدی
خرد را به فرهنگ بیش آمدی


در این هنگام یانی در حالی كه دست عذرا را در دست گرفته بود وارد مجلس شد، و همین كه وامق عذرا را به آن آراستگی و جلوه دید چنان ماهی كه از آب به خاك افتاده باشد دلش تپید.
فلقراط را ندیمی بود خردمند و دانشمند و نامش مجینوس بود. از نظر بازیها و نگاههای دزدانه وامق و عذرا به یكدگر، دانست كه آن دو به هم دل باخته اند.


همی دید دزدیده دیدارشان
ز پیوستن مهر بسیارشان


عذرا چون به جان و دل شیفته و فریفته وامق شد خواست اندازه دانش و سخنوری وی را دریابد و مجینوس را وادار كرد كه او را بیازماید. آن مرد دانا و هوشیوار در حضر شاه و همسرش و گروهی از بزرگان در زمینه های گوناگون پرسشهایی از وامق كرد، و چون جوابهای سنجیده شنید همه از دانش بسیار و حاضر جوابیش در عجب ماندند و گفتند

كه دیدی كه هرگز جوانی چنوی
به گفتار و فرهنگ بالا و روی


بگفتند هر گز نه ما دیده ایم
نه از كس به گفتار بشنیده ایم


به بخت تو ای نامور شهریار
به دست تو انداختش روزگار


آن روز و روزهای دیگر برای وامق و طوفان طعامهای نیكو و شایسته آماده كردند. روز دیگر چوگان بازی به بازی درآمدند و وامق چنان هنرنمایی كرد كه بینندگان به حیرت درافتادند اما چند روز بعد كه شاه خواست عذرا را كه چون مردان جنگ آزموده بود با وامق مقابل كند وامق فرمان نبرد. پوزشگری را سر بر پای پادشاه گذاشت و گفت: مرا شرم می آید كه با فرزند تو مبارزه كنم چه اگر بادی بر او وزد و تار مویش را بجنباند چنان بر باد می آشوبم كه آن را از جنبش باز دارم. اما اگر پادشاه بر این رای است كه زور و بازوی مرا بیازماید

اگر دشمنی هست پرخاشجوی
سزد گر فرستی مرا پیش اوی


چو من برگشایم به میدان عنان
بكاومش دیده به نوك ستان


ببیند سر خویش با خاك پست
اگر شیر شرزه است یا پیل مست


شاه بر هوشمندی و فرخنده رایی او آفرین خواند



از روی دیگر فلقراط رامشگری داشت به نام رنقدوس. او جهاندیده و هنرور، و در ایران و روم و هندوستان معروف بود. برای شاه بربط و دیگر وسایل موسیقی می ساخت و سرود می سرود. روزی در حضور شاه و وامق و عذرا و بزرگان دربار سرودی خواند كه در دل وامق چنان اثر كرد كه به جایگاه خاص خود رفت، رو به


آسمان كرد، و به زاری گفت: ای داور دادگر

گواه تو بر من به دل سوختن
به مغز اندرون آتش افروختن


غمم كوه و موم این دل مهرجوی
چگونه كشم كوه را من به موی


شكسته است و خسته است اندر تنم
به رنج دل اندر همی بشكنم


تو مپسند از آن كس كه بر من جهان
چنین تیره كرد آشكار و نهان


مرا بسته دارد به بند نیاز
خود آرام كرده به شادی و ناز


ستاره تو گفتی به خواب اندرست
سپهر رونده به آب اندرست


چون عمر روز به آخر رسید و تاریكی شب بر همه جا سایه گسترد از بی خودی به باغی كه خوابگه عذرا در آن بود رفت. چون به آن جا رسید گفت: این زندگی پر از ملال مرا از جان خود بیزار كرده،چه خوش باشد كه به ناگاه بمیرم. آن گاه سر به آستان خوابگه معشوق گذاشت آن را بوسید و به جایگاه خویش بازگشت.

فلاطوس یكی از بزرگان دربار فلقراط بود كه همه دانشها را می دانست، پادشاه آموزگاری عذرا را به او سپرده بود. فلاطوس چنانكه وظیفه اش بود ساعتی از عذرا دور و غافل نمی شد و همیشه چون سایه او را دنبال می كرد. اما چنان روی نمود كه شبی فرصت یافت و به خلوتگه وامق رفت. فلاطوس به كار و دیدار او آگاه شد كه

بسی آزمودند كارآگهان
چنین كار هرگز نماند نهان


فلاطوس عذرا را به تلخی سرزنش كرد؛ و

به عذرا چنین گفت: اندر جهان
بلا به تر از هر زنی در زمان


تو اندر جهان از چه تنگ آمدی
كه بر دوره خویش ننگ آمدی


به یك بار شرمت برون شد ز چشم
ز بی شرمی خویش نادیدت خشم


چنان شد كه شاه نیز از دیدار پنهانی دخترش با وامق آگاه گردید و او را به سختی ملامت كرد. عذرا از تلخگویی و شماتت پدرش چنان دل آزرده شد كه از هوش رفت و بر زمین افتاد. فلقراط از آن ستم بزرگ كه به دخترش كرده بود پشیمان گشت، وی را به هوش آورد و چون عذرا تنها ماند بر بخت ناسازگار خود نفرین كرد، گریست و به درد گفت:

كه در شهر خویش اندرین بوستان
چنانم كه در دشت و شهر كسان


سرای پدر گشته زندان من
غریوان دو مرجان خندان من


همی كند آن گلرخ نورسید
همی خون چكانید بر شنبلید


همی گفت ای بخت ناسازگار
چرا تلخ كردی مرا روزگار


آن گاه فلاطوس نزد وامق و طوفان رفت و به خشم و عتاب

به طوفان چنین گفت كای بد نشان
شده نام تو گم ز گردنكشان


مگر خانه دیو آهرمن است
كه تخم تباهی بدو اندر است


شما را فلقراط بنواخته است
به كاخ اندرون جایگه ساخته است


و چندان با وامق به درشتی و ناهمواری سخن گفت كه

پذیرفت وامق روشن خرد
كه هرگز به عذرا به بد ننگرد


دل وامق و عذرا از ستمی كه از پدر و تعلیم گر بر آنان می رفت غمگین وپر اندوه بود عذرا وقتی به یاد می آورد كه دلدارش را به ستم از او دور كرده اند.

همی كرد در خانه در دل خروش
تو گفتی روانش برآمد به جوش


گشاد از دو مشكین كمندش گره
ز لاله همی كند مشكین زره


همی گفت وامق دل از مهر من
برید و نخواهد همی چهر من


كسی را چیزی بود آرزو
بجوید ز هر كس بگوید كه كو


بیامد كنون مرگ نزدیك من
به گوهر شود جان تاریك من


تن وامق اندر جهان زنده باد
برو بر شب و روز فرخنده باد


چون من گیرم اندر دل خاك جای
روان بگذرانم به دیگر سرای


دلش باد خر به سوی دگر
به از من روی و به موی دگر


باری پس از مدتی یانی بر اثر غم و اندوهی كه دل و جان دخترش را فشرده بود جان سپرد. فلقراط نیز در جنگ با دشمن كشته، و عذرا به چنگ خصم اسیر شد. منقلوس نامی او را در جزیره كیوس خرید و دمخینوس كه كارش بازرگانی بود وی را از او دزدید. این دختر تیره روز كه از
گاه جوانی بخت از او برگشته بود سالیانی از عمرش را به بردگی و حسرت گذراند و سرانجام به ناكامی درگذشت

 

جنگ بلور


در زمان قدیم پیرمردی با دخترش در یک شهری زندگی میکرد. او دخترش را خیلی دوست میداشت. این پیرمرد زنی داشت که از آن زن هم دو دختر داشت. پیرمرد روزها به باغ پادشاه میرفت و کار میکرد و شب به خانه برمیگشت. این را هم بگویم که مادر دختر اولی مرده بود. پدر هر شب که به خانه می آمد دخترک شکوه داشت که خواهرانم مرا زده اند. پیرمرد ناچار دخترش را با خودش به باغ می برد تا کم کم بزرگ شد. روزی از روزها که پسر پادشاه به باغ می آید چشمش به دختر می افتد. یک دل نه صد دل عاشق او می شود و از پیرمرد میخواهد که دخترش را به عقد او درآورد.
پیرمرد میگوید که یا قبله عالم! ما که قابل شما را نداریم. شاهزاده اصرار میکند و پیرمرد هم ناچار قبول میکند و شب که به خانه برمی گردد داستان را برای زنش میگوید. این زن پدر که چشم دیدن دختر را نداشت فکری به خاطرش رسید. مقداری زغال بید و روغن خشخاش می خرد و زغال را میکوبد و یکروز که قرار بود دختر را به حمام ببرد او را در اتاقی دور از چشم پدرش میبرد و سر تا سر بدن او را با زغال سیاه میکند. روز بعد از طرف شاهزاده برای عقد دختر، به خانه آنها آمدند و او را با خود به خانه شاهزاده بردند و به عقد شاهزاده درآوردند. وقتی که عروس و داماد به حجله رفتند و داماد چشمش به عروس افتاد ناراحت شد و فوری پیش پدر و مادرش آمد و از آنها خداحافظی کرد و رفت و گوشه ای از باغ که کنار قصر بود خانه گرفت و زندگی کرد.


دختر که دیگر عروس شاه شده بود و در خانه آنها ماند. مدتها گذشت. یکروز نانوائی به خانه شاه آمد تا برای آنها نان بپزد. عروس هم در پختن نان به آنها کمک میکرد. او که خسته شده بود و عرق از پیشانیش میریخت دستمالی که بغل دستش افتاده بود برداشت و پیشانیش را با آن پاک کرد. مادر داماد آمد و چون دستمال را کثیف دید پرسید که چه کسی این دستمال را سیاه کرده است؟ عروس گفت که من پیشانیم را با آن پاک کرده ام. مادر داماد وقتی که به پیشانی عروس نگاه کرد دید که جای دستمال خیلی سفید شده است. همان موقع دستور داد که حمام را قرق کردند و دختر را به حمام بردند و یک دست رخت گرانقیمت به تن او کردند و به خانه آمدند. بعد موضوع را از او پرسیدند او گفت که این کار را زن پدرم بر سر من آورده است. بعد از همه این کارها مادر داماد یک دست رخت سفید به تن دختر کرد و او را بر اسب سفیدی سوار کرد و یک سکه سفید به او داد و روانه باغ کرد. در آن موقع داماد هم توی باغ بود و مادر داماد به عروس گفته بود وقتی به در باغ رسید بگو: «اسبم سفید، خودم سفید، دارم پول سفید، میخواهم گل سفید» دختر همین کار را کرد پسر پادشاه به در باغ آمد و سکه از دختر گرفت و یک دسته گل سفید به او داد.
دختر به خانه آمد روز بعد باز همین کار را کرد اما این بار رخت سرخ به تن کرد و بر اسب سرخ سوار شد و یک سکه سرخ در دست به در باغ آمد و گفت: «خودم سرخ، اسبم سرخ، دارم پول سرخ، میخواهم گل سرخ.» این بار هم پسر پادشاه به در باغ آمد و یک دسته گل سرخ به او داد و پول را از او گرفت. دختر به خانه آمد روز بعد هم رخت زرد به تن کرد سوار بر اسب زرد شد و با یک سکه زرد به در باغ آمد و گفت: «خودم زرد، اسبم زرد، دارم پول زرد، میخواهم گل زرد،» پسر پادشاه برای بار سوم به در باغ می آید و چون چشمش به دختر می افتد از او میپرسد که از کجا می آیی و به کجا میروی؟ دختر میگوید از چین می آیم و به ماچین میروم. دختر از پسر پادشاه آب میخواهد. شاهزاده یک ظرف چینی را پر از آب میکند و برای دختر می آورد. دخترک قبول نمیکند و میگوید که مادر ظرف چینی آب نمیخوریم و در جنگبلور آب میخوریم. شاهزاده یک جنگ بلور را پر از آب میکند و برای دختر می آورد. دختر همین طور که مادر داماد به او گفته بود جام را از دست داماد نمیگیرد و جام به پای او میخورد و پایش زخم میشود. شاهزاده با دستمالی که در جیب داشت پای او را می بندد و دسته گل به او میدهد و به خانه می آید. پسر پادشاه که از تنهائی به تنگ آمده بود تصمیم میگیرد که به خانه برود. روز بعد شاهزاده به خانه می آید و موقعی که به خانه میرسد چشمش به گلها می افتد و میپرسد که این گلها کجا بوده است؟ مادرش میگوید مال همان کسی است که به در باغ آمد و از تو گرفت. شاهزاده وارد اتاق میشود و صدائی میشنود که میگوید: «هر چه کرد جنگ بلور کرد، هر چه کرد دنیای نور کرد.» شاهزاده موضوع را از مادرش میپرسد میگوید من نمیدانم. شاهزاده وقتی که داخل اتاق میشود صوتری می بیند چون ماه. آنوقت مادرش موضوع را از اول تا آخر برایش میگوید. شاهزاده با دختر عروسی میکند و زن پدر به قصاص عمل خود میرسد.


 

قصه چوپان زاده



در زمان قدیم مرد گله داری بود که همیشه توی بیابان زندگی میکرد و با گاو و گوسفند سر و کار داشت. روزی از روزها پسرش گفت: بابا اجازه بده تا من به شهر بروم و آنجا را ببینم و بدانم آدمهای شهری چه جوری زندگی میکنند.
پدر گفت: پسر جان همین زندگی ما خیلی بهتر از زندگی شهر است. اینجا راحت هستیم و زندگیمان هم از راه کشاورزی و چوپانی است. پسر اصرار کرد که حتماً باید به شهر بروم. پدرش گفت برو ولی زود برگرد. چوپان زاده روانۀ شهر شد. نزدیکی شهر به یک باغ رسید توی باغ یک دختری بود که مثل خورشید میدرخشید. چوپان زاده وقتی دختر را دید مدتی ایستاد و او را تماشا کرد. دختر هم چوپان زاده را دید. پسر بی اختیار وارد باغ شد و مقابل دختر به تنه یک درخت تکیه داد.
دختر گفت تو کی هستی که بدون اجازه وارد باغ حاکم شدی؟ پسر از شنیدن نام حاکم ناراحت شد و ترس همۀ بدنش را لرزاند. رو کرد به دختر و گفت: من عاشق تو هستم. دختر داد و فریاد زد. کشیک هائی که توی باغ بودند پسر را گرفتند و پیش حاکم بردند. حاکم پرسید: تو کی هستی؟ پسر گفت من چوپان زاده هستم و خانۀ ما پائین آن کوه است.
حاکم گفت: شنیده ام گفته ای دختر مرا دوست داری. پسر گفت وقتی دخترت را دیدم عاشق بیقرار او شدم. در همین موقع وزیر بلند شد و گفت حاکم اجازه بدهید تا گردنش را بزنیم. حاکم قبول نکرد و بعد رو کرد به پسر و گفت من با یک شرط دخترم را به تو میدهم. پسر از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و گفت: چه شرطی؟ حاکم گفت: باید به زیر دریا بروی و به زندگی آدمهای دریائی وارد شوی و رمز جادوی آنها را یاد بگیری، چون شنیده ام آدمهای دریائی با جادو خودشان را بهر شکل که بخواهند در میآورند. وقتی خبر آنها را برایم آوردی و خودت توانستی جادو کنی دخترم را به تو میدهم.


پسر رفت و رفت تا به صحرائی رسید. درختی را دید و رفت در سایۀ آن نشست تا خستگیش در برود. کبوتری را دید که روی شاخۀ همان درخت نشسته است. کبوتر گفت: ای جوان دلم به حالت میسوزد. من ترا راهنمائی میکنم. برو نزدیک فلان دریا در گوشه ای یک درخت پیر و خشکیده ای است. پهلوی آن درخت راه باریکی است که به سوی یک غار بسیار بزرگ و عمیق میرود وقتی به ته دریا رسیدی آدمهای آبی را می بینی که در آنجا زندگی می کنند پیرزنی در آنجا هست که در یک کلبه زندگی می کند او موقعی انسان بود ولی رفت و مثل آدمهای آبی شد. برو پیش آن پیرزن و همه چیز را برایش تعریف کن او راهنمائیت میکند. کبوتر پرواز کرد و رفت. چوپان زاده بلند شد و آنچه که کبوتر گفته بود انجام داد تا به پیرزن رسید. پیرزن گفت تو انسان هستی؟ گفت بله من انسانم و برای گفتن مطلبی پیش شما آمدم. پیرزن گفت چه کاری از دست من ساخته است؟ چوپان زاده داستانش را برای پیرزن تعریف کرد. پیرزن دستش را گرفت و به مکتب خانه برد او را گذاشت پیش استاد تا درس جادوئی یاد بگیرد. البته شاگردهای دیگری هم آنجا بوند که درس میخواندند. هر کس زودتر درس را یاد میگرفت او را زجر و عذاب میدادند و هر کس درس را از یاد میبرد و نمیتوانست جواب بدهد تشویقش میکردند. تا مدت زیادی شاگردان مشغول درس خواندن بوند که روز امتحان رسید. چوپان زاده همه چیز را یاد گرفت تا خودش یک استاد شد ولی از ترس کشته شدن و عذاب دیدن ساکت بود، رفت پیش پیرزن و گفت امروز روز امتحان است من باید چکار کنم؟ پیرزن گفت ای پسر اگر من ترا از این کار آگاه کنم و راهش را نشانت بدهم نباید از طرف من چیزی بگوئی. پسر گفت نه و پیرزن گفت وقتی که ترا عذاب میدهند و در زیرزمینی زندانیت میکنند و خیلی کتکت میزنند، بگو من اصلا درس یاد نگرفتم. بعد تصمیم میگیرند ترا بکشند اما من کاه و علف میآورم و در آن اتاقی که غول هفت پیکر هست دود میکنم تا چشماش نبیند که شمشیرش را بردارد. آنوقت تو فرار کن.
پیرزن بعد در همان اتاقی که غول هفت پیکر بود دود کرد و غول به خاطر دود از چشماش بشدت آب میریخت و جائی را نمیدید. چوپان زاده فرار کرد و خودش را به شکل اسب در آورد غول هم به شکل قاطر درآمد و توی یک بیراهه اسب را گرفت. البته یادتان باشد وقتی که اسب دستگیر شد غول به شکل اصلیش در آمد و سوار بر اسب شد و به خانه رفت و چوپان را به شکل الاغ در آورد و بعد پیرزن را صدا کرد و گفت: افسار این الاغ را بگیر تا من بروم شمشیر بیاورم. پیرزن افسار الاغ را گرفت تا غول از پیشش دور شد در گوش الاغ که همان چوپان زاده بود گفت تو برو من به غول میگویم افسار الاغ پاره شد. چوپان زاده فرار کرد و به شکل کبوتر در آمد پرواز کرد و به سوی جنگل رفت. پیرزن با عجله خودش را به غول رساند و گفت: الاغ فرار کرد غول به شکل لک لک در آمد و دنبال کبوتر رفت. کبوتر خسته شد و خودش را به دریا رساند و به شکل ماهی درآمد و رفت ته دریا. غول هم مار شد و دنبالش رفت چوپان زاده باز به شکل سوزن درآمد و به ته دریا فرو رفت. غول سوزن را پیدا کرد و به یقه پیراهنش زد و به راه افتاد. سوزن به زمین افتاد و وقتی غول به خانه رسید خواست سوزن را به تنور اندازد دید سوزن نیست از راهی که آمده بود برگشت تا اینکه جای پای آهوئی به چشمش خورد. غول دنبال آهو رفت تا رسید به یک کوه بلند که شکافی در آن بود. آهو توی شکاف خوابیده بود. بوی غول که به دماغش خورد از جا پرید یک دفعه پلنگی را جلو خود دید. فوری به شکل گنجشک در آمد و غول هم هدهد شد تا رسیدند به قصر حاکمی که چوپان زاده عاشق دخترش بود. چوپان زاده به شکل تاج زرین درآمد و رفت به سر حاکم نشست. غول هم یک پیرمرد شد و با رختهای خیلی کهنه آمد خدمت حاکم و گفت من آمده ام برای تاجت. حاکم دستش را به سرش گذاشت دید راست میگوید تاج را از سرش برداشت و خوب نگاهش کرد تاج به شکل انار درآمد پیرمرد هم به شکل خروس. خروس دانه های انار را جمع میکرد که یک دفعه انار به شکل یک روباه شد و سر خروس را به دهن گرفت و دو دستش را به سینه اش گذاشت و با یک حرکت سرش را از بدنش جدا کرد و باز همان چوپان زاده قبلی شد و حاکم هم دخترش را به او داد.
 
دو کبوتر




یکی بود یکی نبود . غیر از خدا هیچکس نبود .
دو تا کبوتر همسایه بودند که یکی اسمش «نامه بر» و یکی اسمش «هرزه» بود. یک روز کبوتر هرزه گفت:«من هم امروز همراه تو به سفر می آیم.»
نامه بر گفت:«نه، من می خواهم راست دنبال کارم بروم ولی تو نمی توانی با من همراهی کنی. می ترسم اتفاق بدی بیفتند و بلایی بر سرت بیاید و من هم بدنام شوم.»
هرزه گفت:«ولی اگر راستش را بخواهی من صدتا کبوتر جلد را هم به شاگردی قبول ندارم و چهل تا مثل تو را درس می دهم. من بیش از تو با مردم جورواجور زندگی کرده ام، من همه پشت بامها، همه سوراخ سنبه ها، همه کبوتر خان ها، همه باغها و دشتها را می شناسم و خیلی از تو زرنگترم. وقتی گفتم می خواهم به سفر بیایم یعنی که من از هیچ چیز نمی ترسم.»


نامه بر گفت:«همین نترسیدن خودش عیب است. البته ترس زیادی مایه ناکامی است ولی خیره سری هم خطر دارد. همه کسانی که گرفتار دردسر و بدبختی می شوند از خیره سری آنهاست که خیال می کنند زرنگتر از دیگرانند و آنقدر بلهوسی می کنند که بدبخت می شوند.»
هرزه گفت:«نخیر، شما خیالتان راحت باشد. من حواسم جمع است، و همیشه می فهمم که چه باید کرد و چه نباید کرد.»
نامه بر گفت:«بسیار خوب: پس آماده باش. باید آب و دانه ات را در خانه بخوری و حالا که همراه من هستی در میان راه با هیچ غریبه ای خوش و بش نکنی.»
گفت:«قبول دارم». همراه شدند و از پشت بامها و کبوترخان ها و کبوترها گذشتند، از شهر گذشتند و از باغ گذشتند و از کشتزار گذشتند و به صحرا رسیدند و رفتند و رفتند تا یک جایی که در میان زمین های پست و بلندی چندتا درخت خشک بود و هرزه گفت خوب است چند دقیقه روی این درخت بنشینیم و خستگی در کنیم.
نامه بر گفت:«کارمان دیر می شود ولی اگر خیلی خسته شده ای مانعی ندارد.»
نشستند روی درخت و به هر طرف نگاه می کردند. هرزه قدری دورتر را نشان داد و گفت:«آنجا را می بینی؟ سبزه است و دانه است، بیا برویم بخوریم.»
نامه بر گفت:«می بینم، سبزه هست و دانه هست ولی دام هم هست.»
هرزه گفت:«تو خیلی ترسو هستی، یک چیزی شنیده ای که در میان سبزه دانه
می پاشند و دام می گذارند ولی این دلیل نمی شود که همه جا دام باشد.»
نامه بر گفت:«نه، من ترسو نیستم ولی عقل دارم و می فهمم که توی این بیابان کویر سوخته که همیشه باد گرم می آید سبزه نمی روید و دانه پیدا نمی شود. اینها را یک صیاد ریخته تا مرغهای بلهوس را به دام بیندازد.»
هرزه گفت:«خوب، شاید خداوند قدرت نمایی کرده و در میان کویر سبزه درآورده باشد.»
نامه بر گفت:«تو که سبزره و دانه را می بینی درست نگاه کن، آن مرد را هم که با کلاه علفی در کنار تپه نشسته ببین. فکر نمی کنی که این ادم آنجا چکار دارد؟»
هرزه گفت:«خوب، شاید به سفر می رفته و مثل ما خسته شده و کمی نشسته تا خستگی درکند.»
نامه بر گفت:«پس چرا گاهی کلاهش را با دست می گیرد واین طرف و آن طرف در سبزه و در بیابان نگاه می کند؟»
هرزه گفت:«خوب، شاید کلاهش را می گیرد که باد نبرد و در بیابان نگاه می کند تا بلکه کسی را پیدا کند و رفیق سفر داشته باشد.»
نامه بر گفت:«بر فرض که همه اینها آن طور باشد که تو می گویی ولی آن نخها را نمی بینی که بالای سبزه تکان می خورد؟ حتماً این نخ دام است.»
هرزه گفت:«شاید باد این نخ ها را آورده و اینجا به سبزه ها گیر کرده.»
نامه بر گفت:«بسیار خوب اگر همه اینها درست باشد فکر نمی کنی در این صحرای دور از آب و آبادانی آن یک مشت دانه از کجا آمده؟»
هرزه گفت:«ممکن است دانه های پارسالی همین سبزه ها باشد یا شترداری از اینجا گذشته باشد و از بارش ریخته باشد. اصلا تو وسواس داری و همه چیز را بد معنی می کنی. مرغ اگر اینقدر ترسو باشد که هیچ وقت دانه گیرش نمی آید.»
نامه بر گفت:«به نظرم شیطان دارد تو را وسوسه می کند که به هوای دانه خوردن بروی و به دام بیفتی. آخر عزیز من، جان من، کبوتر هوشیار باید خودش این اندازه بفهمد که همه این چیزها بیخودی در این بیابان با هم جمع نشده: آن آدم کلاه علفی، آن سبزه که ناگهان در میان صحرای خشک پیدا شده، آن نخها، آن یک مشت دانه که زیر آن ریخته. همه اینها نشان می دهد که دام گذاشته اند تا پرنده شکار کنند. تو چرا اینقدر خیره سری که می خواهی به هوای شکم چرانی خودت را گرفتار کنی.»
هرزه قدری ترسید و با خود فکر کرد:«بله، ممکن است که دامی هم در کار باشد ولی چه بسیارند مرغهایی که می روند د انه ها را از زیر دام می خوردند و در می روند و به دام نمی افتند، چه بسیار است دام هایی که پوسیده است و مرغ آن را پاره می کند، چه بسیارند صیادهایی که وقتی به آنها التماس کنی دلشان بسوزد و آزادت کنند، و چه بسیار است اتفاقهای ناگهانی که بلایی بر سر صیاد بیاورند. مثلاً ممکن است صیاد ناگهان غش کند و بیفتد و من بتوانم فرار کنم.»
هرزه این فکرها را کرد و گفت:«می دانی چیست؟ من گرسنه ام و می خواهم بروم این دانه ها را بخورم، هیچ هم معلوم نیست که خطری داشته باشد. می روم ببینم اگر خطر داشت برمی گردم، تو همینجا صبر کن تا من بیایم.
نامه بر گفت:«من از طمع کاری تو می ترسم. تو آخر خودت را گرفتار می کنی. بیا و حرف مرا بشنو و از این آزمایش صرف نظر کن.»
هرزه گفت:«تو چه کار داری، تو ضامن من نیستی، من هم وکیل و قیم لازم ندارم. من می روم اگر آمدم که با هم می رویم، اگر هم گیر افتادم تو برو دنبال کارت، من خودم بلدم چگونه خودم را نجات بدهم.»
نامه بر گفت:«خیلی متأسفم که نصیحت مرا نمی شنوی.»
هرزه گفت:«بیخود متأسفی، نصیحت هم به خودت بکن که اینقدر دست و پا چلفتی و بی عرضه ای، می روی برای مردم نامه می بری و خودت از دانه ای که در صحرای خدا ریخته است استفاده نمی کنی.»
هرزه این را گفت و رفت به سراغ دانه ها. وقتی رسید دید، بله یک مشت نخ و میخ و سیخ و این چیزها هست و قدری سبزه و قدری دانه گندم.
از نخ پرسید«تو چی هستی؟» نخ گفت:«من بنده ای از بندگان خدا هستم و از بس عبادت می کنم اینطور لاغر شده ام.» پرسید«این میخ و سیخ چیست؟» گفت:«هیچی خودم را به آن بسته ام که باد مرا نبرد.» پرسید«این سبزه ها از کجا آمده؟» گفت«آنها را کاشته ام تا دانه بیاورد و مرغها بخورند و مرا دعا کنند.»
هرزه گفت:«بسیار خوب، من هم ترا دعا می کنم.» رفت جلو و شروع کرد به دانه خوردن. اما هنوز چند دانه از حلقش پایین نرفته بود که دام بهم پیچید و او را گرفتار کرد. صیاد هم پیش آمد که او را بگیرد.
هرزه گفت:«ای صیاد. من نفهمیدم و نصیحت دوست خود را نشنیدم و به هوای دانه گرفتار شدم. حالا تو بیا و محض رضای خدا به من رحم کن و آزادم کن.»
صیاد گفت:«این حرفها را همه می زنند. کدام مرغی است که فهمیده و دانه به دام بیفتد؟ اما من صیادم و کارم گرفتن مرغ است. تو که می خواستی آزاد باشی خوب بود از اول خودت به خودت رحم می کردی و وقتی سبزه و دانه را دیدی فکر عاقبتش را هم می کردی. آن رفیقت را ببین که بالای درخت نشسته است، او هم دانه ها را دیده بود ولی او مثل تو هرزه نبود...»
نامه بر وقتی از برگشتن هرزه ناامید شد پر زد و رفت که نامه اش را برساند.
 
میراث سه برادر
**روایت سنگسر سمنان**



در زمان قدیم مردی بود که سه پسر داشت . او در زندگی خود تنها ثروتی که داشت یک نردبان ، یک طبل و یک گربه بود . وقتی که مرد ، نردبان را پسر بزرگ ، طبل را پسر وسطی و گربه را پسر کوچک برداشت . پسر بزرگی بعد از مرگ پدرش به فکر دزدی افتاد . یک روز نردبان را برداشت برد به دیوار خانه حاجی گذاشت تازه می خواست از نردبان بالا برود که صدای حاجی را شنید که به زنش میگفت :« من میروم با فلان شخص معامله کنم . اگر معامله من و او سرگرفت یک نفر را می فرستم جعبه پول را به او بده بیاورد .» این را گفت و از خانه بیرون رفت . پسری که می خواست برود به خانه حاجی دزدی کند تمام حرف های حاجی را شنید یواشکی نردبان را برداشت برد خانه خودش گذاشت و برگشت آمد در خانه حاجی را زد .
زن حاجی پرسید :« کی هستی ؟» پسر گفت :« حاجی مرا فرستاده که جعبه پول را ببرم » زن حاجی هم خیال کرد که حاجی او را فرستاده . جعبه پول را به او داد . پسره هم با خوشحالی جعبه را برداشت و برد . وقتی که حاجی به خانه برگشت زن از او پرسید که :« معامله تو با فلان شخص چطور شد ؟» حاجی گفت :« هیچ ، معامله ما سر نگرفت » زنش گفت :« پس پول بردی چکار کنی ؟» حاجی گفت :« پول کجا بود ؟» زنش گفت :« مگرتو پسر را نفرستاده بودی که پول ببرد ؟» حاجی گفت :« من کسی را نفرستادم !» خلاصه حاجی پول خود را نیافت وپسر بزرگی با پول حاجی ثروتمند شد . برادر وسطی که دید برادر بزرگش رفته و با نردبانش برای خودش پول پیدا کرده او هم طبل را برداشت و راه افتاد تا اینکه شب شد رفت در یک رباط خرابه خوابید هنوز بخواب نرفته بود که چند تا گرگ آمدند توی رباط . او از ترس گرگها رفت خودش را جابجا کند که طبل او صدا کرد . گرگها از صدای طبل ترسیدند و فرار کردند ضمن فرار خوردند به رباط خرابه . در رباط بسته شد . پسر که دید گرگها ازصدای طبل او ترسیدند خوشحال شد و طبل را برداشت بنا کرد به زدن . گرگ ها هم از ترس هی خود را به درو دیوار می زدند . بازرگانی در آن وقت شب داشت از آنجا میگذشت دید توی رباط سرو صدا بلند است . تاجر تا دررباط را باز کرد گرگ ها ریختند بیرون و فرار کردند . مرد طبل زن وقتی دید بازرگان دررا باز کرد و گرگ ها بیرون رفتند آمد جلو و گریبان او را گرفت و گفت :« چرا در رباط را باز کردی که گرگ ها فرار کنند ؟» این گرگ ها را پادشاه به من داده بود که رقص کردن به آنها یاد بدهم . حالا من باید چکار کنم ؟ اگر بروم دنبال گرگ ها که آنها را جمع آوری کنم خرج زیادی برایم برمی دارد . حالا باید یا خسارت مرا بدهی یا اینکه میرویم پیش شاه از دست تو شکایت می کنم .» بازرگان هم از ترس اینکه مبادا پیش شاه از دست او شکایت کند پول زیادی به او داد و رفت . این برادر هم از این راه ثروتمند شد . ماند برادر کوچکی . برادر کوچکی وقتی دید که دو برادرش رفتند با نردبان و طبل پول برای خود در آوردند ، او هم گربه خود را برداشت و از ده بیرون رفت تا به جایی رسید و دید درهرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده . او از آنها پرسید که :« چرا هرچند قدم یک نفر چوب بدست ایستاده ؟» آنها جواب دادند که :« دراین ملک موش زیاد است و از دست موش ها آسایش نداریم به همین دلیل است که درهرچند قدم یک چوب بدست ایستاده که نگذارد موشها به مردم آزار برسانند .» اوگفت :« شما امشب هیچکاری به موشها نداشته باشید من میدانم وموشها .» آنها همه چوب های خود را کنار گذاشتند و رفتند . تا چوب بدست ها کنار رفتند او دید یک عالم موش جمع شد . او فوری گربه را از زیر عبای خودش بیرون آورد . گربه به میان موشها افتاد چند تارا خورد و چندتاراهم خفه کرد . بقیه فرار کردند . روز بعد این خبر به پادشاه آن کشور رسید . وقتی پادشاه این خبر را شنید او را به حضور طلبید و گربه را به قیمت زیادی از او خرید . او هم آن پول را برداشت و به ده خود برگشت . هر سه برادر با کارهای خودشان ثروتمند شدند . اما ببینیم گربه چکار میکند . روزی گربه در آفتاب گرم خفته بود که کنیزی از پهلویش گذشت و دم او را لگد کرد . گربه پرید و دست او را زخم کرد . خبر به پادشاه دادند که گربه آنقدر خورده که مست شده و چشم بد به فلان کنیزت دارد . شاه فرمان داد که گربه را ببرند و به دریا بیندازند .یک نفر گربه را جلو اسب گرفت و برد که به دریا بیندازد . تا رفت گربه را توی دریا پرت کند ، گربه به زین اسب چنگ زد . مرد خواست او را بگیرد و دوباره به دریا بیندازد . خودش با سرافتاد توی دریا و غرق شد. گربه همانطور که به زین اسب چنگ زده بود اسب به خانه برگشت . آنها تا گربه را روی اسب دیدند همه از شهر و دیار خود بیرن رفتند و از ترس گربه فرار کردند . گربه تنها در آن کشور ماند تا اینکه بعد از چند سال اهل شهر یکی دو نفر را فرستادند که ببینند اگر گربه رفته است آنها به دیار خودشان برگردند . آن دو نفر رفتند و دیدند که گربه اندازه یک بز شده و توی آفتاب خوابیده و دارد به سبیل های خودش دست می کشد . آن دو نفر فرار کردند و رفتند خبر دادند که گربه توی آفتاب خوابیده خیلی هم اوقاتش تلخ است میگوید اگر به شما برسم میدانم چکارتان کنم . خلاصه همه آنها دیگر انکار دیار خودشان را کردند و رفتند .
 
 
گل چهره خانم


در زمان قدیم در یکی از شهرها مردی زندگی میکرد که نامش حاتم بود و یک ساختمان داشت که چهل در داشت و هر کس که به آن شهر وارد میشد حتماً مهمان حاتم میشد و از یک در میرفت بعد از خوردن و آشامیدن با یک سینی طلا و یک اسب از آنجا خارج میشد. یک روز مردی مهمان حاتم شد و از یک در وارد شد و بعد از خوردن و آشامیدن با یک سینی طلا و یک اسب بیرون آمد و خواست که از در دوم برود نگذاشتند.
مرد گفت پس این چطور نامش را حاتم گذاشته. در شهر ما دختری هست بنام گلچهره که مثل حاتم یک ساختمان چهل دری دارد اگر کسی از هر چهل در داخل شود و بعد از خوردن و آشامیدن یک سینی طلا و یک اسب بگیرد و برود هیچ چیز نمیگویند.
همینکه این سخن به گوش حاتم رسید بند و بساط را بسته و راهی شهر گلچهره شد، میرفت و سراغ میگرفت تا بعد از یکسال به کشور گلچهره رسید و مهمان او شد و موقعی که خواست برود هر چه پول و اسب دادند قبول نکرد و گفت با گلچهره خانم کار دارم. او را پیش گلچهره بردند و حاتم پس از گفتگوی فراوان با گلچهره تقاضای ازدواج کرد. گلچهره گفت حاتم اگر راستی مرا میخواهی من سه تا راز پوشیده دارم و خودم هم نمیدانم ولی اگر بروی آنها را فاش کنی و برای من تعریف کنی با تو ازدواج خواهم کرد. حاتم گفت حالا بگو ببینم چه هستند، گلچهره گفت در یکی از شهرها مردی هست که اذان گوست و هر روز پس از تمام کردن اذان جیغی میکشد و خودش را کتک میزند و بعد بیهوش میشود یک گدائی هم هست نمیدانم در کجا ولی هر چه برایش پول بدهی فقط میگوید انصاف نگهدار، انصاف نگهدار و سومی مردی است که یک قاطر دارد و آن هم توی یک قفس آهنی است و هر روز سه بار پس ماندۀ غذای سگی را با کتک به قاطر می خوراند، هر گاه سر این سه نفر را فاش کردی با تو ازدواج خواهم کرد. ولی این را هم بدان حالا بیست سال است که من اینجا نشسته ام و جوانهائی با شهامت تر از شما هم آمده اند و عقب همین سخن رفته اند ولی برنگشته اند شما هم جوان حیفی هستی نرو چون برنخواهی گشت. حاتم گفت گلچهره خانم کسی که ماهی بخواهد باید در آب سرد رود، من هم قبول دارم.
حاتم از گلچهره خداحافظی کرد و رو به کوهستان رفت تمام دو سال راه پیمایی کرد روزی در شهری رفت که در مسجد نماز بگزارد دید مردی دارد اذان میگوید گفت والله همین جا خواهم ایستاد ببینم این مرد همان نباشد. موقعی که اذان را تمام کرد دید جیغی کشید و به خودش کتک زد و بیهوش شد حاتم ایستاد تا مرد اذان گو بهوش آمد و از پشت بام پائین آمد حاتم خودش را به او رساند و گفت آقا مهمان نمی خواهی؟ اذان گو گفت مهمان خوش آمده روی چشمم نگه می دارم. به خانه او رفتند موقعی که شام را آورد و سفره را پهن کرد حاتم گفت آقا اگر این رازت را به من نگویی لب به نان و نمکت نخواهم زد. اذان گو گفت خوب حالا غذایت را بخور بعداً برایت می گویم. موقعی که سفره را جمع کردند اذان گو گفت حاتم می دانم شما را چه کسی فرستاده باید راز گدائی را که می گوید انصاف نگهدار را فاش کنی و برایم بگویی تا من هم تا رازم را به تو فاش کنم. از او خداحافظی کرد رو به دشت و صحرا گذاشت رفت و رفت تا به یک دریای بزرگی رسید، دو سه روز همچنان سرگردان در کنار دریا به این طرف و آن طرف می رفت و ناله و زاری می کرد و راهی پیدا نمی کرد. روز سوم در کنار دریا نشسته بود و به صدای امواج آن گوش می داد که ناگهان دید ماهی بزرگی سرش را از آب بیرون آورد و به حاتم گفت حاتم اگر به ما یک خوبی بکنی هر چه بخواهی برایت خواهم داد حاتم گفت مگر شما کاری دارید، ماهی گفت در یک فرسخی این دریا یک ماهیگیر پیر با پسرش زندگی می کند و حالا سه روز است که دختر پادشاه ما را گرفته و برده و تا حال نکشته و نفروخته اگر بروی و دختر را از او بگیری و به اینجا بیاوری هر آرزویی داشته باشی بر آورده خواهم کرد. حاتم فوری به راه افتاد رفت و رفت تا به کلبه ماهیگیر رسید در زد در را باز کرد و داخل کلبه شد و با هر زحمتی بود ماهیگیر را راضی کرد و ماهی را از او گرفت و به دریا بازگشت و دید عجب ماهی خوشگل و قشنگی است و موقعی که به دریا رسید ماهی را در جلو چشم ماهی اولی به دریا انداخت. ماهی که به حاتم قول داده بود هر آروزیی داشته باشد برآورده خواهد کرد دو سه روز ناپدید شد بعد از دو سه روز حاتم دید ماهی آمد و از حاتم خیلی عذرخواهی کرد و گفت ببخش که دو روز است به سراغ شما نیامده ام چون به خاطر زنده ماندن دختر پادشاهمان جشن گرفته بودیم، حالا هر چه می خواهی بگو تا برایت انجام بدهم. حاتم گفت می خواهم به آن طرف دریا بروم ماهی هم هرچند راضی نبود ولی چون قول داده بود حاتم را به پشتش سوار کرد و به آن طرف دریا برد.
حاتم مدت هجده ماه راهپیمایی کرد. از شهری می گذشت دید یک نفر یک نفری خیلی آه و زاری می کند به پیش آمد و یک درهم پول به دستش گذاشت دید مرد گفت آقا لطفاً انصاف نگهدار حاتم از شنیدن این حرف خیلی شاد شد و گفت آقا می توانی برای بنده مهمان بشوی؟ مرد گفت چرا آقا لطف کرده اید اگر چنین کاری بکنید. حاتم دست او را گرفت و به آن خانه ای که کرایه گرفته بود آمدند. موقعی که شب شد حاتم گفت آقا شما لطفاً این سرت را برایم بگو هر چه هم بخواهی برایت تهیه می کنم و پول هم می دهم. مرد گدا گفت حاتم اگر میخواهی از راز من با خبر شوی باید مرا از راز مردی خبر کنی که می گوید یک قاطر دارد و یک سگ و هر روز سه بار از غذای پس مانده به قاطرش می دهد اگر قاطر نخورد با یک چوب به او می خوراند. حاتم خواست که صبح از او خداحافظی کند، مرد گفت می دانم عاشق چه کسی شده ای ولی محال ممکن است عقب این مرد بروی و بتوانی برگردی چون باید از میان هفت برادران که دیو هستند بگذری، باید از هفت در بسته و از هفت در باز بگذری باید از دریای آتشین که مثل شعله از آن بخار بلند می شود بگذری اگر برگردی از مرگ نجات خواهی یافت والاجوان حیف هستی، گدا زیاد گفت حاتم کم شنید و از او خداحافظی کرد و رو به دشت و صحرا گذاشت. پس از هفت ماه راه پیمایی نزدیکی های ظهر بود که دید سه تا دیو با هم دعوای سختی می کنند جلو رفت و از آنها خواست که کمی راحت باشند موقعی آنها ساکت شدند حاتم گفت چرا دعوا می کنید؟ گفتند ما سه تا از بهترین ارثیه های حضرت سلیمان را بدست آورده ایم که می خواهیم آنها را میان خودمان قسمت کنیم ولی هیچ کدام راضی نیستیم. حاتم گفت قبول دارید من میان شما قسمت کنم؟ گفتند چرا قبول نداریم و در دلشان گفتند خوب است پس از قسمت کردن گرسنه هستیم او را هم می خوریم حاتم گفت آنها چه هستند؟ گفتند اول این کلاه است که اگر به سرت بگذاری به عشق حضرت سلیمان من از چشم ها ناپدید بشوم تو همه را می توانی ببینی ولی هیچ کس تو را نمی تواند ببیند. دوم این سفره است که اگر بگویی باز شو به عشق حضرت سلیمان باز می شود و همه رقم غذا و میوه روی آن حاضر می شود. سوم این قالیچه است که اگر روی آن بنشینی و بگویی به عشق حضرت سلیمان مرا در فلان شهر زمین بگذار و چشمهایت را ببنی فوری تو را به مکان مقصودت خواهد رساند حاتم گفت حالا من سه تا تیر می اندازم هر کس اول آمد و تیر را با خود آورد کلاه به او می دهم به دومی سفره و به سومی هم قالیچه را خواهم داد حاتم تیرها را در آسمان رها کرد و کلاه را به سرش گذاشت و سوار قالیچه شد و گفت به عشق حضرت سلیمان مرا دم در خانه مردی بگذار که می خواهم سرش را فاش کنم و چشمش را بست که دید در همان جا بر روی زمین است بلند شد و در زد مرد به دم در آمد گفت کیست؟ حاتم گفت مهمان نمی خواهی؟ مرد گفت مهمان خوش آمده. حاتم داخل حیاط شد و پس از شستن دست و رویش به اتاق رفت و پس از کمی استراحت موقع شام شد و شام را آوردند. حاتم گفت من آمده ام از رازت با خبر شوم تا آن نگفته ای من از نان و نمکت نخواهم خورد. مرد گفت خیلی خوب حالا غذایت را بخور بعد از خوردن غذا برایت می گویم حاتم در دلش دعا می خواند که این هم مثل آنها نگوید و برو عقب فلان سر که فلان کس دارد. موقعی که از غذا دست کشیدند و سفره را جمع کردند مرد گفت حاتم جان شما جوان حیفی هستی که بخاطر یک راز جان خودت را از دست بدهی بیا این سنگ شیطان را از دامنت بریز و سلامت برگرد. حاتم گفت آقا من به شما گفتم برای چه آمده ام مرد گفت بیا سری به بیرون بزنیم تا بعداً رازت را برایت تعریف کنم. موقعی که به حیاط رسیدند مرد به حاتم گفت آن قبرستان را می بینی آنها به خاطر همین راز من جانشان را از دست داده اند حاتم خشمگین شد و با صدای بلندی گفت قبول دارم دیگر چانه بازی لازم نیست، مرد گفت حالا خوب گوش کن من عاشق دختر عمویم شدم و با هر زحمتی بود با او ازدواج کردم هنوز یک سال از ازدواجمان نمی گذشت که دو سه بار او نیمه های شب از جایش بلند می شد و می رفت و نزدیکی های صبح می آمد این را من نمی دانستم ولی نوکرم روزی آمد گفت آقا شما هر شب آن هم آن وقت شب کجا می روید هم من را ناراحت می کنید و هم خودتان را. من هم می دیدم که اسبم دارد کم کم لاغر و شکسته می شود فوری فهمیدم این کار دختر عمویم است به نوکرم گفتم اگر امشب آمدم هر چه اصرار کردم اسب را نده نیمه شب بود که دیدم کسی مرا صدا می کند و می گوید آقا زود باش بلند شو من هراسان از خواب برخاستم دیدم نوکرم است گفتم چه خبر شده؟ گفت زنتان اسب را با زور از من گرفت لباس های شما را هم پوشیده بود نمی دانم به کجا رفت من با لباس خواب به اسب غلامم سوار شدم و خودم را از عقب به زنم رساندم هر چه او رفت من هم سایه به سایه او رفتم تا اینکه به میان دو کوهی رسیدیم او اسبش را آنجا بست و داخل یک ساختمان شد من هم اسبم را در کنار اسب او بستم و با او داخل حیاط شدم و دم در ایستادم دیدم که مردی با خشونت گفت بی عرضه شوهرم به نوکرمان گفته بود که اسب را ندهد ولی با هر زحمتی بود او را راضی کردم که اسب را بدهد به آن جهت دیر آمدم بعد از آن به پایکوبی و رقص و مشروب خوردن مشغول شدند و من خیلی ناراحت شدم زود آمدم به اسب خودم سوار شدم و اسب غلامم را جا گذاشتم و به خانه برگشتم نزدیکیهای صبح بود که زنم آمد و اسب را به غلامم داد و گفت چرا امشب این اسب مرده را به من داده بودی که من دیر رسیدم حالا اگر پسر عمویم بگوید چه بگویم؟ موقعی که از خوردن صبحانه فارغ شدیم گفتم عزیزم تو شبها کجا می روی که مرا تنها می گذاری؟ گفت هیچ جا. من زیاد گفتم او کم شنید تا این که با هم دعوای سختی به راه انداختیم نگو آن مردی که ارباب این ها بود به او جادوئی یاد داده که انسان را به صورت حیوانات در می آورد. دختر عمویم دعایی خواند و من تبدیل به یک الاغ شدم و مرا به مردی کرایه داد و هر روز با من خاک و ماسه می کشیدند هر روز به من علف می دادند ولی من نمی خوردم فقط نان می خوردم روزی صاحبم در حیاط ایستاده بود که من هم در سایه دیوار خوابیده بودم دو تا کبوتر آمدند لب بام نشستند اولی گفت خواهر جان دومی گفت جان خواهر اولی گفت خواهر جان این همان محمد است که دختر عمویش او را به این صورت در آورده ما هم این یک پر را که از بال پریان است به زمین می اندازیم صاحبش آن را در آب بجوشاند و با آن آب بدن خرش را بشوید تا او دوباره به صورت اولش برگردد این را گفتند و رفتند. صاحبم به گفته های کبوتر عمل کرد و مرا شست و باز من به صورت انسان در آمدم از او خداحافظی کردم و به خانه ام آمدم و کتک مفصلی به زنم زدم او باز یک دعایی خواند و من به صورت یک سگ در آمدم و در کوچه و بازار ول ول می گشتم تا اینکه به جلو مغازه گوشت فروشی رسیدم به جلو من استخوان انداختند من نخوردم همچنان به چشم های حسرت آلود به او نگاه می کردم و مرد گوشت که خیلی لیاقت دار و فهمیده بود زود که به من نگاه کرد دید من با آن سگ های دیگر فرق دارم مرا به خانه اش برد. چند روزی به این گونه گذشت تا اینکه مثل دفعه اول دم حیاط ایستاده بودیم که دو تا کبوتر روی دیوار نشستند و بعد از گفتگوی زیاد گفتند اولا ما یک دعا می خوانیم که آن را حفظ کنی و بخوانی و به روی دختر عمویت پف کنی او به صورت یک قاطر در می آید و در ثانی ما یک عدد از پر پریان را به زمین می اندازیم اگر قصاب آن را بردارد در آب بجوشاند و تو را در آن بشوید همان محمد خواهی شد. قصاب همچنین کرد من به صورت انسان در آمدم و دعا را نیز برایم یاد داد بعد از این که به خانه آمدم کتک مفصلی به زنم زدم و افسون را خواندم و او را به صورت قاطر در آوردم و حالا آن قاطر را که می بینی دختر عمویم است و هر روز پس ماندۀ غذای سگم را با کتک به او می خورانم. این بود رازم که شنیدی و حالا حاضر شو تا بکشمت. حاتم گفت لطفاً کمی اجازه بده تا دو رکعت نماز بگزارم. مرد گفت هیچ عیبی ندارد صد رکعت بخوان حاتم رفت که در بیرون وضو بگیرد کلاه را بر سرش گذاشت و سوار قالیچه شد و گفت به عشق حضرت سلیمان مرا نزد گدائی که می گوید انصاف نگهدار بگذار و چشمهایش را بست و رفت، مرد هر چه گشت حاتم را پیدا نکرد، اما قاطر را به صورت را انسان در آورد و خودش را کشت.
موقعی که حاتم نزد گدا رسید و قضیه را گفت گدا هم گفت حالا گوش کن تا من رازم را به تو بگویم، ما دو نفر بودیم نام من حسن و نام دوستم حسین بود و از زمان کودکی با هم بودیم تا اینکه بزرگ شدیم من دهقان شدم او هم چوپان شد. روزی در یک کوه یک خزانه پیدا کردیم من به حسین گفتم شما برو و آنها را با طناب بالا بفرست بعد تو را بالا می کشم و طلا ها را قسمت می کنیم ولی من او را بالا نکشیدم بلکه شیطان بر دلم خیمه زد و یک سنگ بزرگی را به سرش انداختم و او مرد و من هم فوری کور شدم. از آن زمان به همه می گویم انصاف نگهدار. حاتم از او خداحافظی کرد و سوار قالیچه شد و خودش را به خانه مرد اذان گو رسانید و قصه گدا را برایش تعریف کرد. اذان گو گفت پس گوش کن به سر من. روزی بالای مسجد اذان می گفتم که دیدم در پائین دختری ایستاد که آنقدر قشنگ بود که حد نداشت من عاشق او شدم و پس از تمام کردن اذان پائین آمدم و با اصرار فراوان او را به خانه ام مهمان آوردم و بعد از چند روزی از او تقاضای ازدواج کردم گفت آقای مومن من پری هستم و نمی توانم با انسان زندگی کنم ولی من قول دادم که او هر طوری بخواهد همان طور با او رفتار کنم. او از من خواست تا هیچ موقع به میان دو کتفش دست نزنم با او ازدواج کردم یک سال از زندگی مان می گذشت تا این که یک شب به میان کتفش دست زدم ناگهان از خواب پرید و بچه ای را هم که داشتیم با خود برداشت و پرواز کنان رفت. هر چه به خودم کتک زدم دیگر هیچ فایده ای نداشت. میان دو کتفش دو تا بال وجود داشت و حالا دو سال از این واقعه می گذرد و موقعی که اذان را تمام می کنم او را همان جا می بینم و ناچار به خودم کتک می زنم و بیهوش می شوم. حاتم از او هم خداحافظی کرد سوار قالیچه شد و به نزد گلچهره آمد و سر هر سه مرد را تعریف کرد و با او ازدواج کرد.